زنبورک


+ فعلا تموم شد............

به اطلاع شما دوست عزیز که

 

زحمت کشیدی به وبلاگم سر

 

زدی میرسانم تا اطلاع ثانوی

 

وبلاگ من دایر است ولی من

 

درآن چیزی نمینویسم و آن را به

 

وبلاگ زیر انتقال دادم

 

 

http:\\fatememahfoozi.blogfa.com

نویسنده : سیده فاطمه محفوظی موسوی ; ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩۱/۳/٢٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ معلمای من...........

خب دیگه درباره ی معلمام و مسعولین مدرسه چی بگم که دل پری  دارم ...................

بگزریم آدمای خوبین.

خانم ز-ح:مدیر مدرسست از همه ی این هایی که میخام بگم بهتره بهتر بود اول از این

شروع کنم که نگین چه آدم بد بینیه

خانم م-ع:معلم دینیمونه معلم بدی نیست شوخی موخی زیاد میکنه ولی چند وقتی  که

هرکی حرف میزنه هیچی بهش نمی گفت بجز یه بچه ی معدل 20 کلاسمون به خاطر

همین دختره خیلی ازش بدش میومد حقم داشت من هم بودم بدم میومد تعجب

خانم ع:معلم حرفمونه اگه درست خوب باشه اون هم با هات خوبه یه معلم معمولیه

دعوا معوا زیاد نمیکنه اگه هم بکنه فقط برای ترسوندنه گریه ی بچه که در بیاد ولش

میکنهگریهلبخند

خانم ن:معلم زبانه یه زره رحم تو کارش نیست مخصوصا اگه با یکی لج کنه قدش یه زره

هم کوتاهه یه زره که چه عرض کنم خیلی کوتاهه بچه ها که جلوش وایمیسن یه وجب

ازش بلند ترناز خود راضیخیال باطل

خانم ف-ف:معلم ریاضیه بعضیا ازش خوششون میاد بعضی ها بدشون میاد کسایی که

عاشق ریاضین عاشق این معلم هم هستن چون از بچه انتظار داره همه ی جون و

عمرشون و همه چیز ول کنن و بچسبن به ریاضی بچه ها هم کم نمی زارن حق دارین

باور نکنین ولی بچه ها هر دفعه براش 500-600 تا سوال براش حل میکنن سوال ریلضی

ها نه چیزای دیگهتعجبتعجبتعجب

خانم س:معلم پرورشیه نه معلم خوبیه نه معلم بد یه معلم معمولیهلبخند

خانم ج:معلم هنره پارسال تاریخ جغرافی هم گرفته بود معلم نمونه هم شد از بین معلما

این معلم به نظرم معلمه بقیه نمیدونم چینچشمک

خانم س :خب میرسیم به این معلم معلم علوممونه روز اول که اومد گفت بچه های کلاس من صفحه به

صفحه ی کتاب رو حفظن من هر جلسه میپرسم و هر جلسه درس میدم این حرف همه

ی معلما بود که اگر شما هم دانش آموز باشید میدونید این حرف ها اصلا جدی نیستن

ولی حرف این معلم کاملا جدی بود هر جلسه از همه میپرسید و هر جلسه هم درس

مید اد درس هایی که اصلا خواب آلود نبود میگفت وقتی دانش آموز بوده از درس های

خواب آلود خوشش نمیومده به خاطر همین هیچ وقت درس هاش رو زیاد توضیح اضافه

نمیداد روز اول خیلی بچه ها ازش بدشون اومد چون ازش پرسیدن خانم میشه یعنی

شما اجازه میدین ما کنفرانس هم بدیم و اون در جواب گفت بچه ها اصلا بلد نیستن

درس بدن و یا همون روز اول شروع کرد بهدرس دادن ولی بعدش به علت پرسیدن های

شفاهی هر درس که باعث شده بود ما صفحه به صفحه ی کتاب رو حفظ کنیم و دادن

سوالات متن هر درس و ندادن درس های خواب آلود باعث شده بود که همه ی بچه ها از

او فقوالعاده خوششون بیاد .لبخندچشمک

خانم بووووووووووووووووووووق: معلم ادبیاته بهتره اسمش رو نیارم حتی با یک حرف چون

میخوام دربارش راحت حرف بزنم ولی فعلا خیلی خسم بعدا براتون تعریف میکنم چون

خیلی طولانیه فقط تا همین حد بگم که به اندازه ای که بچه ها از (خانم س) خوششون

میومد از این خانم بدشون میومدگریهناراحتکلافه

(سرتون رو خیلی درد اوردم بقیه ی معلما رو بعدا تعریف میکنم)

فعلا خدافظبای بای

نویسنده : سیده فاطمه محفوظی موسوی ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۱/۳/٢۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ دوست های من

حالا میریم سراغ دوستام و هم کلاسیامابرولبخند

ف-ع:درسش خیلی خوبه یولدوست صمیمیمه فوقوالعاده آدم احساساتی است فرشته

ف(غ)-ک:دوست فوقوالعاده رکیه و فقوالعاده خوش شانس و خون سرد مثلا وقتی و جعلنا

میخونه دیگه معلم ازش نمی پرسه و وقتی هم می خونه معلم ازش میپرسه البته این

موضوع خیلی کم پیش میاد و وقتی هم نمی خونه نه استرسی میگیره نه تلاشی برای

خوندن میکنه خلاصه ی همه ی این ها آدم باحالیهچشمک

ز-ب:دختریه که خیلی زود ناراحت میشه ولی آدم باحالیه هوای آدم رو داره نمیدونم دیگه

دربارش چی بگمقهرلبخنداز خود راضی

ف-ش:سرگروه من و (ف-ک) و (ز-ب)است دربارش خاطراتی دارم که طولانیه بعدا براتون

سیر تا پیازش رو تعریف میکنمابله

فعلا خدافظبای بای

نویسنده : سیده فاطمه محفوظی موسوی ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۱/۳/٢۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ روز آخر.....

خب از آخر شروع میکنیم به اول روز آخر مدرسه رو باید میدیدین

بعد از امتحان املا و انشا کتاب ادبیاتی رو توی سطل آشغال میدیدین

قبل از امتحان حرفه برگه برگه های پاره ی یه دانش آموز.... روی زمین افتاده بود .

بعد از امتحان حرفه هم برگه یه دانش آموز دیگه (پاره شده)توی جوب کنار مدرسه افتاده

بود.(انگار دل خوشی از درس حرفه نداشتند.)

به قول پدر مدرسمون این همه میریم درس بخونیم که آخرش این چیزا رو یاد بگیریم.

تازه روز آخری بچه ها قرار میزاشتن کتاباشون رو کی برن آتیش بزنن.

راستی به نظر شما بچه هایی که از این کارا انجام میدن برای چیستسوال

(لطفا از بین گزینه های زیر یکی را انتخاب کرده و دلیل خود را با یک پیام ذکر کنید)

1)از روی علاقه ی زیاد است

2)از درس و هر چی معلمه بدشون میاد

3)مریض هستند

4)اعصابشون از بد دادن امتحان به هم ریخته

نویسنده : سیده فاطمه محفوظی موسوی ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۱/۳/٢۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ بالاخره............................

پوففففففففففففففففففففففاوه

بالاخره تموم شد خمیازهامروز مدرسه ی من هم تموم شد درست است که یه مدت از دست

همه ی معلما دوستام و همه و همه اعصابم خورد بود ولی باید بعضی وقت ها یه یادی هم

از اونا بکنیم به خاطر همین میخام تموم تابستون رو براتون از مدرسه و خاطره هاش بگم.

لبخندپس منتظر خاطره های من باشید.

فعلا خدافظبای بای

نویسنده : سیده فاطمه محفوظی موسوی ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۱/۳/٢۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ تو را خدا....

سلام

توی این مدت خیلی هابرام ژیام کذاشتن و متوجه شدند که من به روز رسانی چندانی

نمی کنم از شما میخواستم که ضمن این که به وبلاگم سر زدین برام یام بزارید و بگو یید

چه مطالبی توی وبلاگم بزارمبای بای

نویسنده : سیده فاطمه محفوظی موسوی ; ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩۱/۳/۱٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ 11درس جالب برای زندگی

درس اول :
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.
باران شروع شد. قطراتی از باران روی دست پسر جوان چکید.
او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب باران روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟!
مرد مسن در پاسخ گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند ...

نتیجه اخلاقی : قبل از تحلیل هر اتفاقی هرگز زود قضاوت نکن!


درس دوم :
یک روز یک زن و مرد با ماشینا شون با هم تصادف ناجوری می کنن. بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه. ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن ...

وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان، راننده ی خانم بر میگرده میگه :
- آه چه جالب شما مرد هستید!
ببینید چه به روز ماشینامون اومده !
همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم!
این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و ارتباط مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم!

مرد با هیجان پاسخ میده:
- اوه … "بله کاملا" … با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه !

بعد اون خانم زیبا ادامه میده و میگه :
- ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملا داغون شده ولی این شیشه مشروب سالمه. مطمئنا خدا خواسته که این شیشه نوشیدنی سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن که می تونه شروع جریانات خیلی جالبی باشه رو جشن بگیریم !

و بعد خانم بطری رو به مرد میده.
مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه رو می نوشه و بطری رو برمی گردونه به زن.
زن هم با کمال خونسردی درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد.

مرد می گه شما نمی نوشید؟!
زن لبخند شیطنت آمیزی می زنه در جواب میگه :
- نه عزیزم، فکر می کنم الان بهتره منتظر پلیس باشیم … !

نتیجه اخلاقی : آقایون عبرت بگیرید و بترسید از مکـر زنان!


درس سوم :
دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.
عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا ســــمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت اگر ســــم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا ســــم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا ســــم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم ســــم نبود بلکه ســــم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادرشوهرت از بین رفته است.

نتیجه اخلاقی : دل چو به مهر تو مصفا شود، دیگر از آن کینه سراغی مباد!


درس چهارم :
خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به چندین متر آنطرف تر در درون بیشه زار کنار زمین شد.
خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد.
قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. با کمال تعجب دبد که آن قورباغه حرف می زند!
قورباغه ی سخن گو رو به خانم کرد و گفت: اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.
خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد.
قورباغه به او گفت: نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!
خانم کمی تامل کرد و گفت: خب. مشکلی ندارد.
آرزوی اول خود را گفت: من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.
قورباغه جواب داد: اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی.
خانم گفت: مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد.
بعد از آن گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم.
قورباغه جواب داد: ولی در اینصورت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند.
خانم گفت: نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند شد.
آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون هیچ چون و چرایی برآورده کرد.
خانم در طلب سومین آرزو گفت: می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!!!

نتیجه اخلاقی : خانم ها خیلی زیرک و مرموز هستند. پس سعی کنید هیچوقت باهاشون درگیر نشین!



درس پنجم :
مرد با عجله سوار اتومبیلش شد و راه افتاد. سرعتش تقریبا زیاد بود. باید سریع به فرودگاه می رسید.
در یکی از خیابان ها هنگام دور زدن، به خاطر سرعت زیادش نزدیک بود که با یک اتومبیل دیگر تصادف کند.
راننده ی آن اتومبیل فورا توقف کرد و با توقفش باعث شد که راه برای مرد بسته شود و ناگزیر، وی هم متوقف شد. راننده ی آن اتومبیل سرش را از پنجره آورد بیرون و مرد را با صدای بلند به باد ناسزا گرفت.
مرد از او پوزش خواست اما آن راننده همینطور به ناسزاگویی و عصبانیت ادامه می داد، سپس از اتومبیلش پیاده شد و به سمت اتومبیل مرد آمد و سرش را از پنجره داخل کرد و باز هم ناسزا گفت.
مرد بار دیگر عذر خواهی کرد، اما راننده گفت که قصد دارد درسی به مرد بدهد!
مرد سعی کرد که از درب سمت شاگرد پیاده شود و از او فاصله بگیرد. تصمیم داشت که با آن راننده کاری نداشته باشد مگر اینکه او وارد "دایره" وی بشود!
راننده با کمی فاصله از مرد ایستاد و او را برانداز کرد.
مرد گفت: "من به شما گفتم که متاسفم."
راننده گفت: "می خواهی زبانت را از دهانت بیرون بیاورم و در حلقومت فرو کنم؟!"
مرد به آرامی پرسید: "حال با این کار چه چیزی گیرت می آید؟! من تقریبا دو برابر سن تو را دارم و مجادله بین ما صحیح نیست."
راننده به آرامی شروع به نزدیک شدن کرد.
مرد به بدنش یک تغییر مکان جزیی داد، به طوری که پای راستش را به آرامی پیش گذاشت و وزن بدنش را متمرکز کرد و دستانش را به صورت متقاطع روی سینه اش قرار داد، چنان که نوک انگشتان دست راستش، تماس اندکی با چانه اش داشتند. مرد به راننده خیره شده بود و بر تمامی بدنش کنترل داشت. یک حالت کلاسیک "آماده باش" به خود گرفته بود که به سرعت قادر به حرکت و واکنش باشد. ذهنش آرام بود و از تمامی قابلیت هایش برای رویارویی با هر اتفاقی مطمئن بود.
راننده با حالتی که کمتر حاکی از حالت تهاجمی بود گفت: "من مجبور بودم برای اینکه به شما برخورد نکنم، محکم ترمز کنم!"
مرد حرفش را تصدیق کرده و گفت: "اشتباه از من بود."
راننده گفت: "بَعله که بود." همین را گفت و به سوی اتومبیلش حرکت کرد.

مرد از این بابت خوشحال بود. چرا که توانسته بود با نشان دادن رفتاری ملایم از خود، عصبانیت آن راننده را فرو بنشاند و این رفتار او باعث شده بود که راننده نخواهد با حمله به مرد چیزی را ثابت کند. در حقیقت، پیروزی ِ مرد در اعتراف به باخت ِ او بود! شاید جالب باشد دانستن اینکه آن مرد یک استاد ماهر کونگ فو بود!

نتیجه اخلاقی : دستیابی به صد پیروزی در طی صد مبارزه مهارت خارق العاده ای نیست اما مغلوب ساختن حریف بدون کوچکترین مبارزه ی فیزیکی بالاترین مهارت هاست!


درس ششم :
یک خانم 45 ساله که بدلیل حمله ی قلبی در بیمارستان بستری بود، در اتاق جراحی که کم مونده بود مرگ را تجربه کند ناگهان در حالت رویا خدا رو دید!
از خدا پرسید آیا وقت من تمام است؟
خدا گفت: نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید.

در زمان مرخص شدن از بیمارستان خانم تصمیم گرفت باز هم در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد:
کشیدن پوست صورت، تخلیه ی چربیها (لیپو ساکشن)، عمل سینه ها و جمع و جور کردن شکم و ...

از اونجایی که او زمان بیشتری برای زندگی داشت، از این رو تصمیم گرفت که بتواند بیشترین استفاده را از این موقعیت (زندگی) ببرد. بعد از آخرین عملش او از بیمارستان مرخص شد و این در حالی بود که به فکر رنگ کردن موهاش و سفید کردن دندوناش بود تا اونا رو هم هر چه زودتر انجام بده !!!

لحظاتی پس از ترخیص از بیمارستان در هنگام گذشتن از خیابان در راه منزل متاسفانه بوسیله ی یک آمبولانس کشته شد!
وقتی تو اون دنیا او با خدا روبرو شد از خدا پرسید: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟

خدا جواب داد : من اصلا شمارو تشخیص ندادم!!!

نتیجه اخلاقی : از شانسی که در زندگیت یک بار رخ میده مراقبت کن و هرگز روی شانس های آینده سرمایه گذاری نکن و سعی کن خودتو اونقدر عوض نکنی که خدا هم تو رو نشناسه!



درس هفتم :
زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند.
روز بعد از اولین روز سکونت در خانه ی جدید ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش در حال آویزان کردن لباس‌های شسته است و گفت: لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.

همسرش نگاهی به او کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد، زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: "یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده."

مرد با تامل پاسخ داد: ولی من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!

نتیجه اخلاقی : وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه‌کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌ جای قضاوت کردن ناآگاهانه، در پی دیدن جنبه‌های مثبت دیگران باشیم؟!


درس هشتم :
آرتور اشی قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون به خاطر خونِ آلوده ای که در جریان یک عمل جراحی در سال 1983 دریافت کرد، به بیماری ایدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنیا نامه هایی از طرفدارانش دریافت کرد. یکی از طرفدارانش نوشته بود: چرا خدا تو را برای چنین بیماری انتخاب کرده است؟!
او در جواب گفت: در دنیا، 50 میلیون کودک بازی تنیس را آغاز می کنند. 5 میلیون نفر یاد می گیرند که چگونه تنیس بازی کنند.500 هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند.50 هزار نفر پا به مسابقات می گذارند. 5 هزار نفر سرشناس می شوند. 50 نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا می کنند، چهار نفر به نیمه نهایی می رسند و دو نفر به فینال ... و آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم "خدایا چرا من؟" و امروز هم که از این بیماری رنج می کشم، نیز نمی گویم "خدایا چرا من؟"

نتیجه اخلاقی : در نبرد بین روزهای سخت و انسان های سخت، این انسانهای سخت هستند که باقی میمانند، نه روزهای سخت!



درس نهم :
تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد.
سرانجام ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از کلک بسازد تا از خود و وسایل اندکش بهتر محافظت نماید.
روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود.
اندوهگین فریاد زد: "خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟"
صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.
مرد از نجات دهندگانش پرسید: "چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟"
آنها در جواب گفتند: "ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!"

نتیجه اخلاقی : آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی که بنظر می‌رسد کارها وفق مراد ما پیش نمی‌روند، اما نباید امیدمان را از دست دهیم زیرا خدا در کار و زندگی ما حضور دارد و از تمام اعمال و افکار ما آگاه است، حتی در میان درد و رنج، سختی ها و ناملایمات روزگار. شاید مصیبت هایی که به ما می رسد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند. به یاد داشته باشیم که برای تمام استدلال های منفی که ما انجام می دهیم، خداوند پاسخ مثبتی دارد!



درس دهم :
روزی روبرت دوونسنزو، گلف باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختگن می شود تا آماده رفتن شود.
پس از ساعتی، او داخل پارکینگ تک وتنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود. زن پیروزیش را تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست.
دوونسنزو تحت تاثیر حرفهای زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود و در حالی که آن را توی دست زن می فشارد گفت : برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوشی را آرزو می کنم.
یک هفته پس از این واقعه دوونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود که یکی از مدیران عالیرتبه انجمن گلف بازان به میز او نزدیک می شود و می گوید : هفته گذشته چند نفر از بچه های مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده اید. می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است. او نه تنها بچه مریض و مشرف به مرگ ندارد، بلکه ازدواج هم نکرده. او شما را فریب داده، دوست عزیز ...
دوونسنزو می پرسد : منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان نبوده است؟
بله کاملا همینطور است.
دوونسنزو می گوید : در این هفته، این بهترین خبری است که شنیدم ...

نتیجه اخلاقی : خوش بینی به همنوعان، خود بوجود آورنده ی عواطف والای انسانیست!



درس یازدهم :
یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.
هنگامی که آن مرد از دنیا رفت همه می گفتند به بهشت رفته است. آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فرا گیر نرسیده بود. بنابر این استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد. دختری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد.
در دوزخ هیچ کس از شخصی دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود. مرد وارد دوزخ شد و آنجا ماند.
چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه ی پطرس قدیس را گرفت:
این کار شما تروریسم خالص است!
پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟ ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت: آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده و کار و زندگی ما را به هم زده.
از وقتی که رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد، در چشم هایشان نگاه می کند، به درد و دلشان می رسد. حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می کنند، با یکدیگر صمیمی شده اند، همدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند. دوزخ که جای این کارها نیست! لطفا این مرد را پس بگیرید!

نتیجه اخلاقی : با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بر حسب تصادف به دوزخ افتادی، خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند!
 
نویسنده : سیده فاطمه محفوظی موسوی ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٠/۱٠/٢۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ زنگی زیباست

زندگی شما می‌تواند به زیبایی رویاهایتان باشد تا شاید سرنوشتی که به زندگیتان پیوند خورده هرگز تردید نکنید. فقط باید باور داشته باشید که می‌توانید با انجام کارهایی ساده آرزوهایتان را محقق کنید. در زیر لیستی از کارهایی که می‌توانید برای داشتن یک زندگی شادتر انجام دهید، آورده شده است که پیشنهاد می شود سعی کنید هر روز آنها را به کار بگیرید و از لحظه لحظه ی زندگی خود لذت ببرید ...

  سلامتی:
1. آب فراوان بنوشید.
2. مثل یک پادشاه صبحانه بخورید، مثل یک شاهزاده ناهار و مثل یک گدا شام بخورید.
3. از سبزیجات بیشتر استفاده کنید تا غذاهای فراوری شده.
4. با این 3 تا E زندگی کنید: Energy (انرژی)، Enthusiasm (اشتیاق)، Empathy (همدلی).
5. از ورزش کمک بگیرید.
6. بیشتر بازی کنید.
7. بیشتر از سال گذشته کتاب بخوانید.
8. روزانه 10 دقیقه سکوت کنید و به تفکر بپردازید.
9. حداقل 7 ساعت بخوابید.
10. هر روز 10 تا 30 دقیقه پیاده‌روی کنید و در حین پیاده‌روی، لبخند بزنید.

  شخصیت:
11. زندگی خود را با هیچ شخصی مقایسه نکنید، شما نمی‌دانید که بین آنها چه می‌گذرد.
12. افکار منفی نداشته باشید، در عوض انرژی خود را صرف امور مثبت کنید.
13. بیش از حد توان خود کاری انجام ندهید.
14. خیلی خود را جدی نگیرید.
15. انرژی خود را صرف فضولی در امور دیگران نکنید.
16. وقتی بیدار هستید بیشتر خیال‌پردازی کنید.
17. حسادت یعنی اتلاف وقت، شما هر چه را که باید داشته باشید، دارید.
18. گذشته را فراموش کنید. اشتباهات گذشته ی شریک زندگی خود را به او یادآور نشوید چرا که با این کار موجب از دست رفتن آرامش زمان حال خود می شوید.
19. زندگی کوتاه‌تر از این است که از دیگران متنفر باشید، پس هیچگاه نسبت به دیگران تنفر نداشته باشید.
20. با گذشته ی خود رفیق باشید تا زمان حال خود را خراب نکنید.
21. هیچ کس مسئول خوشحال کردن شما نیست، مگر خود شما.
22. بدانید که زندگی به مدرسه‌ای می‌ماند که باید در آن چیزهایی بیاموزید. مشکلات قسمتی از برنامه درسی هستند و به مانند کلاس جبر می‌باشند.
23. بیشتر بخندید و لبخند بزنید.
24. مجبور نیستید که در هر بحثی برنده شوید. بهر حال زمانی هم مخالفت وجود دارد.

  جامعه:
25. گهگاهی به خانواده و اقوام خود زنگ بزنید.
26. هر روز یک چیز خوب به دیگران ببخشید.
27. خطای هر کسی را به خاطر هر چیزی ببخشید.
28. زمانی را با افراد بالای 70 سال و زیر 6 سال بگذرانید.
29. سعی کنید حداقل هر روز به 3 نفر لبخند بزنید.
30. در مورد اینکه دیگران راجع به شما چگونه فکر می‌کنند، افکارتان را آشفته نسازید.
31. زمان بیماری شغل شما به کمک شما نمی‌آید، بلکه دوستانتان به شما مدد می‌رسانند، پس با آنها در ارتباط باشید.

  زندگی:
32. حتی الامکان همیشه کارهای مثبت انجام دهید.
33. از هر چیز بی فایده فاصله بگیرید و از عواملی که زائیده ی زشتی و ناخوشایندیست دوری بجویید.
34. به عشق ایمان داشته باشید چرا که عشق درمانگر هر نابسامانی است.
35. هر موقعیتی چه خوب یا بد، گذرا است. پس از گذز زمان غفلت نکنید.
36. مهم نیست که چه احساسی دارید، باید به پا خیزید، لباس خود را به تن کرده و در جامعه حضور پیدا کنید.
37. در بدبیاری ها امید داشته باشید که خوشوقتی ها هم در راهست.
38. همین که صبح از خواب بیدار می‌شوید، باید از هستی تان انرژی بگیرید و از هستی بخشتان شاکر باشید.
39. بخش عمده ای از درون شما که همان ضمیر شماست شاد است، بنابراین به اینده لبخند بزنید.
نویسنده : سیده فاطمه محفوظی موسوی ; ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٠/۸/۱۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ ایمان،ترانه آدمی

ترانه ای روی زمین افتاده بود.قناری کوچکی آن را برداشت و در گلوی نازک خود ریخت.ترانه در قناری جاری شد.با او در آ میخت.ترانه آب شد.ترانه خون شد.ترانه نفس شد و زندگی.قناری ترانه را سر داد.ترانه از گلوی قناری به اوج رسید.ترانه معنا یافت.ترانه جان گرفت.قناری نیز؛و همه دانستند که از این پس ترانه،بودن است. ترانه ،هستی است.ترانه،جان قناری است.

                                      فرشتهفرشتهفرشته

ایمان،ترانه آدمی ست.قناری بی ترانه می میرد و آدمی بی ایمان.

نویسنده : سیده فاطمه محفوظی موسوی ; ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٠/٦/٢٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ گفت و گوی گل و غنچه

غنچه ای با دل گرفته گفت

زندگی لب ز خنده بستن است

گوشه ای کنار خود نشستن است

گل به خنده گفت

زندگی

شکفتن است

با زبان سبز رازگفتن است

گفت و گوی گل و غنچه باز هم  به گوش می رسد

راستی توچه فکر میکنی؟

 کدام یک درست گفته است؟

من که فکر میکنم گل به راز زندگی اشاره کرده است

هر چه باشد او گل است

گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است

نویسنده : سیده فاطمه محفوظی موسوی ; ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٠/٢/٢۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد